ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین و دندون هاشون

سلام به دخترهای خوشگلم.یه هفته ای میشه که یکی از دندونهای شیری ثنا لق شده.(دندون پائین جلو از چپ).دندونهاش خیلی ریز و کوچولو هستن.همه ی نگرانیم از اینه که نکنه دندونهای جدیدش خیلی بزرگ باشن و چون فکش هم کوچیکه فرم دهنش به هم بریزه.روز سوم عید هم دندون هفتم ثمین خانوم بیرون اومد(پائین از چپ)و اون هفته هم دندون هشتم رو دراورد.بیرون رویش هم گلاب به روتون خیلی زیاد شده.فکر کنم بازم قراره دربیاره.   دیروز ثنا چادرهاشون رو آورد تا نماز بخونن.ثمین کلی ذوق میکرد و هی با چادرش میچرخید.   چند روز پیش ثنا با یک تقدیرنامه اومد خونه.نمیدونم کی تو مهد نقاشی کشیده بودند که حالا اول شده بود.خودش هم خیلی یادش نیومد چی کشیده.خلاصه راجع به صر...
31 فروردين 1391

فرهنگ لغات ثمین کوشولو

از وقتی که از مسافلت بلگشتیم ،من خیلی شیطون تر شدم.همش دوست دالم به همه چی دست بزنم و از همه چی سر در بیالم. عاشق کلید و پریز شدم.مامانی خیلی مواظبه که من چیزی توی پریز برق فرو نتونم.آخه هر چیزی رو امتحان موکونم.سوئیچ ماشین لو هی درمیارم و میذالم سر جاش.کلیدهای خونه رو حتما باید بدن دستم وقتی در رو باز و بسته موکونن،والا سرو صدائی به پا موکونم که نگوووووو... عروسک میذالم تو کالسکه ی عروسکها و از اینور به اون ور هل میدم و کیف موکونم.تا حالا چند گاز از پاک کنهای آجی ثنا خولدم.یه روز مامانی دید که توی پوشکم،گلاب به روتون پر اکلیله و فهمید که من چسب اکلیلی های اجی رو که کنار تخت بوده خولدم!!! همچنان کنترلها رو محکم به زمین میزنم تا درش باز بشه و...
30 فروردين 1391

ثنا و ثمین و سفرنامه ی عید 1

سلام به دخترای گلم.حالا که دیگه تولدانه ی ثنا جون و خونه تکونی بعد از عیدمون رو پشت سر گذاشتیم،تقریبا وقتم ازاد شده و تصمیم دارم از خاطرات عید بنویسم.ولی چون زیاده در چند پست میذارم تا خسته کننده نباشه.جونم براتون بگه که فردای روزی که ثمین جون رو از بیمارستان مرخص کردیم،از 7 صبح تا 7 غروب من و بابا سر پا بودیم و مشغول بستن چمدونها و اشپزی و کارهای خونه و... بودیم.بالاخره 7 عصر از بوشهر زدیم بیرون.سر راه گفتیم بریم گناوه شاید چند دست لباس برای ثمین بخریم.اخه بچه م نصف شده بود و همه ی لباسهائی که براش خریده بودم گشاد شده بودن براش.ساعت 10 رسیدیم و همه ی مغازه ها داشتن جمع میکردن.فقط تونستم دو تا شلوار براش بخرم و یه کرم برای خودم.تنها حسن...
26 فروردين 1391

ثنا و تولد شش سالگی

دختر عزیزتر از جانم،ثنای مهربانم: روزها وروزها پشت سرهم گذشتن و دستای کوچولوی تو دارن بزرگتر می شن، حالا دیگه یه خانم کوچولویی که امسال مدرسه رفتن رو تجربه می کنی و الفبای زندگی رو با همون دستای کوچولو می نویسی. تو خانم کوچولوی مهربونی هستی که خانواده ما رو سه نفری و واقعی کردی و شیرینی مادر و پدر بودن رو به من وبابا رضا نشون دادی، می دونم خیلی جاها بی تجربه بودم و مجبور بودم کنار تو آزمون و خطا کنم ،اما تو همیشه یه دختر خوب، با استعداد و مهربون بودی. شش سال می گذره از شبی که تو رو اولین بار تو بغلم گذاشتن و من مادر شدم. امروز کنار هم توی آشپزخونه می ایستیم و واسه تولدت کیک درست می کنیم، فرداها کنار هم می شینیم و از چراهای زندگی با هم گپ...
19 فروردين 1391

سال نو مبارک

سیب شود رویتان،سرخ و سفید و قشنگ                  سبز شود جانتان،سبز و بلند و کمند سیر شود کامتان،از کرم کردگار                             سکه شود کارتان،روزیتان برقرار ماهی عمرت بود ،پر تلاش                                   غم بشود سنجدی،رخت ب...
2 فروردين 1391
1